تبلیغات
مداد
یکشنبه 12 مهر 1388  07:38 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: مداد

مدرسه ها باز شده! بازم باید درس بخونیم ، به خودمون سختیو بدیم و شماره ی عینکمون رو هر چه بیشتر ارتقا بدیم. تا بتونیم به دانشگاه بریم و درس بخونیم! بعد هم بتونیم یک مدرکی بگیریم و نهایتا با کسب مدرک دکترا میتونیم در خدمت لباس نارنجی های جامعه باشیم.
بعد یک اقایی میره و دیپلم ردی میشه ، باباش هدیه تولد بهش مدرک دکترا میده ، از آخرم میشه مهندس راه و ساختمان مملکت.
بعد میگن چرا این پل یک طرفش به طرف دیگه نرسیده(رشت)! یا چرا ریل های قطار شهری متناسب با سایز قطار ما نیست(مشهد)! یا چرا من اگه این چرا روبگم وبلاگم فیلتر میشه و در لیست وبلاگ های مستجهن قرار میگیره و... .

بعد یک سری انسان بی جنبه که چشم دیدن این عدالت رو ندارند به کشورشون خیانت میکنند، خب مگه چیه یکم سوپور باشی؟ شغل به این شریفی! بری خارج کشور که چی؟ بری مهندس بشی!!! برو گمشو وطن فروش خائن! تازه ما داشتیم روت کار میکردیم بدنت در مقابل تیر و ترکش قوی بشه دشمن حمله کرد ازت به عنوان سپر دفاعی استفاده کنیم.

حالا دخترا که همیشه امید دارند تا مرد رویا هاشون سوار بر یک BMW سفید بیا در خونشون برش داره ببرش سواحل نمیدونم چی چی وایی! (البته بعدشم توی آب ولش میکنه دختره رو یکی دیگه رو پیدا میکنه طبیعتاً) ما چی؟ دختر که بهمون نمیدن! کارم که نمیدن ! پولمک ه نمیدن! محلم که اصلاً نمیدن ! تنها چیزی که بهمون میدن مواد مخدره! خو من چی کار کنم؟ دست این ساقی محترم رو رد کنم؟ داره بهم لطف میکنه خوW!
حالا الان معتاد شدم ، موارد بالا رو نمیدن ، مواد رو هم نمیدن ما مجبوریم بریم توی اگزوز ماشین یک حالی بگیریم بر گردیم. در این زمان هر کی منو میبینه فرار میکنه ، شبا توی جوب میخوابم و  صبح ها توی پارک قدم میزنم و از درد به خودم میپیچم. مامورین باز داشتم میکنند ولی خب... ادمی به بد بختی من چرا باید زندان رو اشغال کنه؟ حالا من به عنوان یک زخم خورده ی جامعه چی کار کنم؟ همرنگ دیگران که نمیشم ولی میتونم دیگران رو همرنگ خودم کنم مگه نه؟

خوب دیگه کم کم هم مردم ، در حالی که جسدم خاک نشد ، کسی غسلم نکرد و یک قطره اشکم برام ریخته نشد. حالا من دارم تمام دوران بچگیم رو از اول تا آخر مرور میکنم ، چرا اینطوری شد؟ شروعش از کجا بود؟ کی اهمیت میده! نهایتاً این IQ های جامعه شناسی که الان هنوز زنده اند و به قتل( ببخشید! سکته ی قبلی معمولی منظورم بود ) نرسیدن عاملشو سیگار میدونند. ولی نمیدونند چرا من سیگار کشیدم!



   


نظرات()  
سه شنبه 9 تیر 1388  12:00 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: مداد

از هنگامی که عاشق شده بود قلبش تندتر و تندتر میزد. نمیدانم چرا ولی روزی درد عظیمی در قلبش احساس کرد گویی داشت قلبش از حرکت باز می ایستاد ، ناگهان بخاری سرخ از آن بلند شد. از درون مسیر خیانت و تنهایی به بالا رفت تا به نزدیکی چشم رسید ، آینه ی خرد باعث شد تا بخار حاصل به قطرات اشک تبدیل شود. از طریق روزنه ی امیدی که آنجا بود خود را به چشم رساند. اکنون دیگر چشمش گرم شده بود. حال دقیقاً روی مردمک چشم قرار داشت ، تا اینکه دیگر نتوانست با آن بار غم خود را نگه دارد. قطرات خود را متمرکز کردند و از چشم بر روی گونه ی او جاری شدند. تلاش کردند که با این کار اندوه او را بشوند. اما در توان آنها نبود.
با این حال آنها افتخار میکردند که اشک نامیده شدند.

اشک

   


نظرات()  
دوشنبه 8 تیر 1388  10:17 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 8 تیر 1388 10:47 ب.ظ
توسط: مداد

تاریک ، تاریک و تاریکتر. دیگری آخرین روزنه های نور خوشید هم محو شدند. شب ، پادشاه سیاهی وارد شد. از ماه میترسم. شاید تلالوی نور سفید ماه راه را برای رهگذران گیر افتاده در دل تاریک شب روشن سازد ولی همین روشنی را نیز از خورشید ربوده است.
ستاره ها کجا هستند؟ آه نه باز هم ماه کامل شد ، ستاره های کوچک دلم اکنون پشت نور ماه زندانی گشته اند. آری ، ماه شب را تصاحب کرده است.
ستاره های کوچکم را به بند کشیدی ، نور خوشید را دزدیدی و شب را تصاحب کردی. با این حال تو را دوست دارم ای ماه ، چون میدانم زیبایی تو از خوشید نیست بلکه از زیبای زیباترینان است.هنگامی که او را دوست میدارم ، چگونه میتوانم تو را دوست نداشته باشم؟
 آری ، ماه نیز ستاره ی من است.
ماه



   


نظرات()  
چهارشنبه 13 خرداد 1388  09:22 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 14 خرداد 1388 12:08 ق.ظ
توسط: مداد


بازم مثل همیشه برای رفتن به دانشگاه کنار همون ایستگاه همیشگی رفتم ، ایستگاه خلوتی بود مخصوصا موقع صبح. ما چهار تا هم ایستگاهی بودیم که از اول ترم همیشه با هم سوار یک اتوبوس میشدیم از قضا هر چهارتامون هم دانشگاهی بودیم. دو تا پسر و دو تا دختر .
مینا دختری بود که زیاد به خودش میرسید. حجابشم زیاد اسلامی نبود شاید بهترین واژه برای توصیفش همون بد حجاب خودمون باشه ، ولی برعکس فاطمه همکلاسیش دختری بود که همیشه چادر سرش میکرد ، با پسرها خیلی خشک و جدی حرف میزد و نهایتاً میشه گفت دختر سنگینی بود.
 من و آرش هم با هم توی یک کلاس بودیم ولی من زیاد از آرش خوشم نمی اومد. میدونستم با دخترهای زیادی رابطه داره و طبع شهوت طلبش اونو سیراب نمیکرد. روزهای اول ترم بود ، آرش میخواست دل مینا رو بدست بیاره. ازش خوشش اومده بود البته درست مثل هفت یا هشت دختر دیگه ...
 امروز صبح از رفتار فاطمه فهمیدم با خودش بلیط نیاورده خیلی سراسیمه شده بود ، مدام کیف و جیباشو جستجو میکرد ، تو دلم گفتم کاش بلیط اضافه داشتم ولی خب ... منم فقط یک بلیط داشتم.فاطمه اول پیش مینا رفت و ازش تقاضای بلیط کرد ، ولی اونم مثل من ؛ بلیطی نداشت تازه خودش هم متوجه شد بلیطی نداره!دخترها پیش من اومدند طبیعتاً همین طور که گفتم منم بلیطی نداشتم... پس فقط یک نفر دیگه میموند ، آرش.
فهمیدم که آرش خیلی از اوضاع الان خوشحال شده ، فاطمه با لحنی خشک گفت ببخشید شما بلیط اضافه دارید ، آرش در حالی که نگاهشو از مینا بر نمیداشت گفت : " برای شما که نه ولی برای ایشون بعله ..." بعد بلیط خودشو داد به مینا و گفت : "من بلیط دیگه ای ندارم ولی میتونم بلیط خودمو به شما بدم اگه شما بخواین."
مینا لبخندی زد و بلیط رو گرفت.
اصلا مهم نیست که فاطمه و آرش چطور برای خودشون بلیط تهیه کردند و  چطور به دانشگاه خودشون رو رسودند... مهم این بود که فردا صبح فاطمه چادری روی سرش نبود...


   


نظرات()  
دوشنبه 11 خرداد 1388  02:39 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: مداد

ای بابا ! مگه همش باید وبلاگ علمی ، خبری ، پژوهشی ، فرهنگی ، باستانی ، ریاضی ، پزشکی ، شیمیایی و... باشه!
یک وبلاگ هم باید باشه که آدم حرف دلشو توش بزنه!

این وبلاگ کاغذ منه و منم مدادشم. امیدوارم کسی این درد دلهامو بخونه... در اینده شاید پیشرفت کردم شدم روانویسی ، چیزی... .

اینجا شروع کار منه و هیچ از من توقع شروعی خوب رو نداره... .

فقط میخوام بگم:

فشار
من دیگه خسته شدم ، میخوام خودمو تخلیه کنم و بگم بابا ولم کنید دیگه !!! فشار روی من باید 76 سانتی متر جیوه باشه شما رفتید تو کار 76 کیلو متر ! از داخل دارم به نقطه ی -273 درجه ی سانتی گراد میرسم شدم صفر درجه ی کلوین!!! از درونم به من فشار وارد کنید!! چقدر ظاهر و ظاهر و ظاهر!!!

   


نظرات()  

مداد

. . .سفید را سیاه میکنم شاید سیاه سفید شود. . .