تبلیغات
مداد - تغییر
چهارشنبه 13 خرداد 1388  08:22 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 13 خرداد 1388 11:08 ب.ظ
توسط: مداد


بازم مثل همیشه برای رفتن به دانشگاه کنار همون ایستگاه همیشگی رفتم ، ایستگاه خلوتی بود مخصوصا موقع صبح. ما چهار تا هم ایستگاهی بودیم که از اول ترم همیشه با هم سوار یک اتوبوس میشدیم از قضا هر چهارتامون هم دانشگاهی بودیم. دو تا پسر و دو تا دختر .
مینا دختری بود که زیاد به خودش میرسید. حجابشم زیاد اسلامی نبود شاید بهترین واژه برای توصیفش همون بد حجاب خودمون باشه ، ولی برعکس فاطمه همکلاسیش دختری بود که همیشه چادر سرش میکرد ، با پسرها خیلی خشک و جدی حرف میزد و نهایتاً میشه گفت دختر سنگینی بود.
 من و آرش هم با هم توی یک کلاس بودیم ولی من زیاد از آرش خوشم نمی اومد. میدونستم با دخترهای زیادی رابطه داره و طبع شهوت طلبش اونو سیراب نمیکرد. روزهای اول ترم بود ، آرش میخواست دل مینا رو بدست بیاره. ازش خوشش اومده بود البته درست مثل هفت یا هشت دختر دیگه ...
 امروز صبح از رفتار فاطمه فهمیدم با خودش بلیط نیاورده خیلی سراسیمه شده بود ، مدام کیف و جیباشو جستجو میکرد ، تو دلم گفتم کاش بلیط اضافه داشتم ولی خب ... منم فقط یک بلیط داشتم.فاطمه اول پیش مینا رفت و ازش تقاضای بلیط کرد ، ولی اونم مثل من ؛ بلیطی نداشت تازه خودش هم متوجه شد بلیطی نداره!دخترها پیش من اومدند طبیعتاً همین طور که گفتم منم بلیطی نداشتم... پس فقط یک نفر دیگه میموند ، آرش.
فهمیدم که آرش خیلی از اوضاع الان خوشحال شده ، فاطمه با لحنی خشک گفت ببخشید شما بلیط اضافه دارید ، آرش در حالی که نگاهشو از مینا بر نمیداشت گفت : " برای شما که نه ولی برای ایشون بعله ..." بعد بلیط خودشو داد به مینا و گفت : "من بلیط دیگه ای ندارم ولی میتونم بلیط خودمو به شما بدم اگه شما بخواین."
مینا لبخندی زد و بلیط رو گرفت.
اصلا مهم نیست که فاطمه و آرش چطور برای خودشون بلیط تهیه کردند و  چطور به دانشگاه خودشون رو رسودند... مهم این بود که فردا صبح فاطمه چادری روی سرش نبود...


   


نظرات()  
Foot Pain
جمعه 13 مرداد 1396 02:46 ب.ظ
I was curious if you ever thought of changing the layout of your website?
Its very well written; I love what youve got to
say. But maybe you could a little more in the way of content
so people could connect with it better. Youve got an awful lot of text for
only having 1 or 2 pictures. Maybe you could space it out better?
foot pain cures
دوشنبه 19 تیر 1396 02:55 ق.ظ
Precisely what I was searching for, thanks for posting.
manicure
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 04:05 ب.ظ
I absolutely love your blog and find almost all of your post's to be
precisely what I'm looking for. Would you offer guest writers to write content for yourself?

I wouldn't mind producing a post or elaborating on many of the subjects you write
about here. Again, awesome weblog!
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 09:52 ق.ظ
This blog was... how do you say it? Relevant!! Finally I have found something which
helped me. Appreciate it!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 08:19 ب.ظ
If you desire to get a good deal from this article then you have
to apply these methods to your won weblog.
manicure
جمعه 18 فروردین 1396 09:38 ب.ظ
Appreciate this post. Let me try it out.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 03:13 ب.ظ
Hi, i think that i saw you visited my site thus i came to “return the favor”.I'm attempting to
find things to enhance my site!I suppose its ok to use some of your ideas!!
!z!
سه شنبه 9 تیر 1388 05:31 ب.ظ
اصلا هم آخرش جالب نبود.یعنی دخترای چادری فقط برای اینکه کسی بهشون توجه نمیکنه چادرین واونقدرعقده این که با یک بلیط گرفتن ازاین روبه اون رومیشن؟؟؟؟
پاسخ مداد : !
عقده ای که زیاده ، ولی خب ، این پست میخواست به یکی از دلایل اشاره کنه (که چرا افراد چادری کم شدند)
قارداش
شنبه 16 خرداد 1388 02:48 ب.ظ
ای بابا آدم بخاطره یه بلیط كه چادرشو زمین نمی زاره!
Mehdi
پنجشنبه 14 خرداد 1388 11:06 ب.ظ
پایان جالبی داشت!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

مداد

. . .سفید را سیاه میکنم شاید سیاه سفید شود. . .